گفت وگوي خراسان با 7 اميرسرافرازايران

 
خراسان/«ارتش قهرمان» که امام بزرگوار فرمود هم اينانند، هم اينانند شاگردان مکتب آن پير فرزانه جماران.

هم اينانند که هويت و مرام را در مدرسه سرخ انقلاب اسلامي آموختند و هم اينانندکه عباس گونه و زينب گونه به مولاي کربلا حضرت اباعبدا... الحسين(ع) اقتدا کردند و در دفاع مقدس يزيديان را سر جاي شان نشاندند. صيادشيرازي و قرني و شيرودي و فلاحي نمونه هايي از دلاوري ها و رشادت هاي همين «ارتش قهرمان» است و تاريخ براي هميشه اين برگ هاي زرين سربازان دين و وطن را در ذهن و ضمير خود به يادگار خواهد داشت...

و امروز در آستانه ۲۹ فروردين روز بزرگداشت ارتش جمهوري اسلامي ايران در جمع صميمي فرماندهان يگان هاي ارتش در منطقه شمال شرق نزاجا با آن ها به گفت و گو مي نشينيم. اگرچه آنان در لباس و قامت نظامي به حق سخت و جدي به نظر مي آيند اما در طول چند ساعتي که در کنارشان بوديم فضايي پر از احساس و نشاط و صميميت و معنويت را به تجربه نشستيم؛ هنگامي که از خاطرات شان با هم مي گفتند و شوخ طبعي شان گل مي کرد فضا پر مي شد از خنده و نشاط و وقتي از دوستان شهيدشان مي پرسيدم سکوتي از جنس حسرت در فضا حاکم مي شد.

آري! در گفت و گويم با اين سربازان دلاور دين و وطن از معناي ارتش و ارتشي پرسيدم و آن گاه که آنان با صلابت و عشق از ارتش و ارتشي مي گفتند به خود مي باليدم که در سرزميني هستم که چنين ياران و دلاوراني دارد.از آنان خواستم خاطرات شان را از روزهاي ارتشي بودن و از دفاع مقدس و دوستان شهيدشان برايم بگويند و من امروز در گراميداشت روز ارتش جمهوري اسلامي ايران طعم شيرين همنشيني با اين «فرماندهان» را با شما خوانندگان گرانقدر به اشتراک مي گذارم.

امير سرتيپ دوم ستاد «علي جهانشاهي» ارشد نظامي ارتش و فرمانده قرارگاه منطقه اي شمال شرق نزاجا، امير سرتيپ دوم ستاد «هادي پوراسماعيل» جانشين اين قرارگاه و همچنين امير سرتيپ دوم ستاد «رضا آذريان» فرمانده لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه(ع)، امير سرتيپ دوم ستاد «عبدا... رشادي» فرمانده پدافند هوايي شمال شرق امام رضا(ع)، امير سرتيپ دوم ستاد «مسعود تميزي» فرمانده تيپ ۳۷۷ شهيد سرلشکر پرويز حبراني، امير سرتيپ دوم «حسين فيروزيان» فرمانده پشتيباني منطقه ۵ نزاجا و سرهنگ خلبان «عبدالرضا خدادادي فرمانده پايگاه پنجم رزمي هوانيروز مشهد مقدس در اين گفت و گو با ما هستند و از شما خوانندگان گرانقدر صميمانه دعوت مي کنم در اين ميهماني همراه ما باشيد...

 

 

ابتدا وظيفه مي دانم که به سهم کوچک خودم روز بزرگداشت ارتش جمهوري اسلامي ايران را به شما فرماندهان عزيز تبريک عرض کنم و از شما به ويژه از فرمانده محترم قرارگاه منطقه اي شمال شرق نزاجا قدرداني‌کنم.حقيقتاً خوشحالم که در جمع شما که لباس مقدس سربازي وطن را به تن داريد هستم و از اين بابت خداوند متعال را شاکرم.علاقه مندم براي پرسش آغازين، بدانم در نگاه و انديشه شما «ارتش جمهوري اسلامي ايران» به چه معناست و ارتشي کيست؟

امير «علي جهانشاهي»: ارتش يعني اقتدار و عزت يک کشور. به فرموده فرمانده معظم کل قوا ارتش کلمه طيبه است. ارتش مايه عزت، افتخار، اقتدار، ايجاد امنيت و استقلال يک کشور است. ارتشي هم در نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران يعني سرباز آقا امام زمان(عج). فدايي ملت، رهبر، ولايت و کشور و دين اسلام و قرآن.به بياني ديگر ارتش جمهوري اسلامي ايران سازماني مکتبي، مردمي، ولايت مدار و کارآمد است که در دفاع از ارزش هاي اسلامي، انقلاب اسلامي و حفظ استقلال و تماميت ارضي کشور عنصري تعيين کننده است.

امير «رضا آذريان»: ارتش در جمهوري اسلامي ايران يعني حفاظت و حراست از آرمان هاي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و حفظ و برقراري امنيت در مرزهاي جمهوري اسلامي ايران و ارتشي شخصي است که در موضوعات معنوي، اعتقادي و نظامي در نظام جمهوري اسلامي ايران تربيت شده و فردي گوش به فرمان ولي فقيه و پا در رکاب ايشان است.

امير «عبدا... رشادي»: سوال سختي است و واقعا براي پاسخ دادن به آن بايد فکر کرد. ارتش يعني مجموعه افرادي که در نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران براي حفظ و حراست از آرمان ها گرد هم آمده اند. لباس واحد و متحدالشکلي مي پوشند. ارتشي يعني خدمتگزار مردم و فردي که خود را خادم مردم به شمار مي آورد.

امير «مسعود تميزي»: ارتش يعني بازوي توانمند انقلاب که در خدمت ولايت و موظف به انجام وظايفي است که براي آن تعريف کرده اند. ارتشي ها هم مجموعه نيروهاي سازمان دهي شده و پيش قراولاني هستند که سينه هايشان را در مقابل آماج حملات دشمن سپر کرده اند تا از عزت، آبرو، حيثيت و شرف ملت ايران اسلامي و حريم ولايت دفاع کنند.

امير «حسين فيروزيان»: ارتش جمهوري اسلامي ايران ارتشي است که 2 ويژگي خاص و منحصر به فرد دارد. يکي آن که در ارتش جمهوري اسلامي ايران قدرت انديشه جلوتر از قدرت شمشير است و ديگر آن که فرمانده اين ارتش پيشواي اعتقادي ارتشيان است البته مهم تر آن که ارتش جمهوري اسلامي ايران پرچم آقا امام زمان(عج) را در دست دارد و اين ويژگي در بين کشورهاي اسلامي منحصر به فرد است.

امير «هادي پوراسماعيل»: ارتش جمهوري اسلامي ايران مجموعه اي از سربازاني است که جان شان را در طبق اخلاص گذاشته اند و آمده اند که در مسير ولايت و تحت امر ولايت در هر جا که لازم باشد جان شان را در راه آرمان هاي وطن هديه کنند.

سرهنگ «عبدالرضا خدادادي»: تقريبا همه کشورهاي جهان نيروهايي به نام ارتش يا نيروي مسلح دارند که وظيفه حفاظت از کيان کشورهاي شان را برعهده دارند. ارتشي ها هم افرادي هستند که در اين نيروها حضور دارند و وظايف خود را انجام مي دهند. اما آن چه ارتش جمهوري اسلامي ايران را از ساير ارتش ها متمايز مي کند اين است که ارتشي ها در ايران اسلامي ما جان بر کفاني هستند که از دين مبين اسلام و ولايت دفاع مي کنند. به همين دليل است که شهداي ما در ذهن ها و يادها ماندگار شده اند و براي ما باعث افتخار است که در چنين ارتشي خدمت مي کنيم.

مدت حضور شما در ارتش که حدود ۳۰ يا بيش از ۳۰ سال است به طور حتم خاطرات زيادي دارد که احتمالا هيچ گاه از ذهن شما پاک نخواهد شد. چه خوب است در اين بخش اين خاطرات فراموش نشدني را با هم مرور کنيم.

 

رهبرم را در آغوش گرفتم

امير «جهانشاهي»: زيباترين خاطره اي که در 30 سال گذشته دارم به دوراني بازمي گردد که من فرمانده مرکز آموزشي 04 بيرجند بودم. حتما مي دانيد ميزان ورودي جوانان به پادگان ها خيلي بيشتر از دانشگاه هاست. زيرا ممکن است برخي تمايلي براي ورود به دانشگاه نداشته باشند اما حتما بايد دوران سربازي را طي کنند. در آن زمان حضرت آقا به فرماندهان و مسئولان عقيدتي سياسي ارتش دستور داده بودند «کاري کنيد که اين جوانان به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و ارتش جمهوري اسلامي ايران خوش بين باشند و کاري کنيد که اين جوانان به آينده اميدوار باشند». اين فرمان به ما ابلاغ شد و اگر اشتباه نکنم همايشي با اين موضوع در ستاد مشترک نيروهاي مسلح نيز برگزار و به فرماندهان گفته شد چه کارهايي در يگان ها انجام شود. ما هم در مرکز آموزشي بيرجند اقدامات مان را شروع کرديم و کارهاي خوبي انجام شد. ماه هاي آبان و آذر بود که به طور ناگهاني يک هيئت ارزيابي از بازرسي ارتش زير نظر امير «موسوي»، جانشين ارتش به بيرجند آمد. مقرر شده بود همه مراکز آموزشي ارتش مورد بازديد قرار گيرد تا مشخص شود کدام يگان ها عملکرد بهتري در اين خصوص داشته اند. آن زمان به لطف خدا و تلاش همکاران و مسئولان، مرکز 04 بيرجند در خصوص اجرايي شدن فرمايش هاي آقا، بين همه مراکز رتبه اول را به دست آورد. يک روز در محل کار نشسته بودم که امير «موسوي» تماس گرفت و گفت: تبريک عرض مي کنم، مرکز شما در ارزيابي هاي ما اول شده است و هديه شما ديدار با آقاست. زمان ديدار فرا رسيد که نيمه دوم سال ۱۳۹۰ بود. در آن ديدار امير «صالحي» فرمانده کل ارتش، من به عنوان فرمانده مرکز آموزشي برتر، سرهنگ فولادي فرمانده 01 تهران که مرکز آن ها رتبه دوم را کسب کرده بود، يکي از خلبانان و يک فرمانده ناو ارتش که رشادتي از خود نشان داده بودند و يکي از نيروهاي پدافند حضور داشتيم. در واقع از هر نيروي ارتش يک نفر دعوت شده بود. خدمت مقام معظم رهبري رسيديم و در مکاني خصوصي پشت سر ايشان نماز ظهر را اقامه کرديم. بعد از نماز آقا فرمودند که مي خواهند ما را ببينند. به ترتيب ايستاديم و ايشان تشريف آوردند. قبل از ورود ايشان پرسيده بوديم که آيا مي توانيم دست بوسي کنيم و گفتند ايرادي ندارد. اولين نفر من بودم و همان جا بود که از شوق بسيار آقا را در آغوش گرفتم. ايشان از من پرسيدند که شما در اين خصوص چه کاري انجام داده ايد؟ فرمانده ارتش پاسخ آقا را دادند و گفتند فرمانده مرکز 04 بيرجند هستند که رتبه اول را به دست آورده اند. آقا مجدد از من پرسيدند چه کاري انجام داده ايد؟ درباره کارهايي که انجام داده بوديم توضيحاتي ارائه کردم مانند اقدامات مان براي خوشايندسازي محيط خدمت سربازان، برخورد مناسب، برگزاري کلاس با بچه ها و ... که آقا تشکر کردند. آن جا بود که ايشان را در آغوش گرفتم و اشک شوق ريختم. آن ديدار برايم بسيار خاطره انگيز بود و از اين بابت که آقا از عملکرد ما خرسند بودند بسيار خوشحال شدم چرا که معتقدم وقتي ايشان از ما راضي و خرسند باشند امام زمان(عج) نيز از ما راضي خواهند بود.

 

امير «آذريان»: قرار بود پس از ۶ ماه به مرخصي برويم اما...

يکي از خاطرات من مربوط به زمان ورودم به ارتش است. شرايطي را که در کشورمان انقلاب و پس از آن جنگ شده است و همه به مناطق عملياتي رفته اند به خاطر مي آورم. همه مي دانند افرادي که به جبهه مي روند امکان دارد مجروح يا شهيد يا اسير شوند. من پيش از آن عضو انجمن اسلامي بودم و چند ماه سابقه عضويت در بسيج را داشتم. 5 مهر سال 62 وارد دانشکده افسري شدم و با امير «جهانشاهي» و امير «آذريان» هم دوره بودم. از بدو ورود آموزش هاي اوليه را طي 6 ماه گذرانديم و پس از آن اواخر اسفندماه قراربود براي ديدار با خانواده هايمان به مرخصي برويم. مراسم صبحگاه برگزار شد و منتظر بوديم تا پس از آن برگه هاي مرخصي مان امضا شود. امير صالحي فرمانده دانشکده افسري که هم اکنون فرمانده کل ارتش هستند، از وضعيت جزاير مجنون و مناطق عملياتي جنوب گفت و اين که عمليات خيبر انجام شده و هر که دوست دارد به مناطق عملياتي برود با يک تکبير بيايد جلوي صف بايستد. ما هم تکبير گفتيم و با خودمان گفتيم هرچه شد شد. برگشتيم داخل آسايشگاه ديديم خبري نيست، ناگهان چشم مان به اتوبوس هاي آبي رنگي افتاد که در محوطه منتظر بودند. به ما خبر دادند وسايل تان را جمع کنيد که مي خواهيد اعزام شويد. ساعت 4 عصر سوار قطار شديم و ساعت 5 صبح روز بعد به ايستگاه انديمشک رسيديم و درست يک روز قبل از تحويل سال به دشت عباس رفتيم. ما دانشجوياني بوديم که 6 ماه قبل از آن به دانشکده افسري آمده بوديم . به دستور فرمانده به مناطق عملياتي اعزام شديم.پس از دشت عباس به فکه و خرمشهر رفتيم و زير گلوله باران دشمن در تعطيلات نوروز جنگيديم در حالي که همه بچه ها براي تعطيلات نوروزشان برنامه ريزي کرده بودند. اما امير «صالحي» يک جمله گفت «مي دانم که روح شما در مناطق عملياتي است». با گفتن اين حرف دانشجويان هوايي شدند و عشق به حضور در جبهه، باعث شد تعطيلات نوروز را فراموش کنند. تعدادي از دانشجويان با فرياد ا... اکبر اعلام آمادگي کردند و همراه ساير دانشجويان دانشکده افسري به منطقه اعزام شدند.

 

خاطره آن زيارت

امير «رشادي»: يکي از بهترين خاطراتم به سال ۱۳۹۱ برمي گردد که برايم سال خيلي خوبي بود. براي سفر مکه و کربلا ثبت نام کرده بودم اما با تشويق امير «اسماعيلي» به همراه خانواده به سفر کربلا اعزام شدم. با خود گفتم حتما حکمتي در ميان بوده است که ابتدا بايد به کربلا بروم و مجوز سفر مکه را از آقا امام حسين(ع) بگيرم. به سامرا که توسط کارگران اصفهاني درحال بازسازي بود رفتيم و آن جا سرداب مقدس امام زمان(عج) را زيارت کرديم و حقيقتا حال بسيار خوشي به من دست داد آن جا حال و هواي خاصي پيدا کرده بوديم، احساس مي کرديم خيلي سبکبال شده ايم گويي دوباره متولد شده بوديم هيچ گاه حال و هواي اين زيارت را از ياد نخواهم برد وخداوند را از اين بابت شاکرم.

 

حسين زارعي نيمه رنگي شد

امير «تميزي»: يکي از مولفه هاي دفاع مقدس، ايثار و فداکاري و گذشت رزمندگان است. سال 66 فرمانده يکي از گروهان هاي لشکر 21 حمزه سيدالشهدا(ع) بودم که قرار بود در منطقه موسيان به سمت شرحاني عمليات آفندي انجام شود. ما به آن جا اعزام شديم. يگان ما يگان عمل کننده بود و قبل از انجام عمليات بايد معابر شناسايي مي شد تا يگان عمل کننده بتواند عبور کند. افسر دسته شناسايي به نام ستوان دوم «غلامحسين علامه» اهل اصفهان وانساني شجاع و نترس و پاک و صادق بود. وي پس از شناسايي اولين يگان را به سمت دشمن حرکت داد که ناگهان پايش مورد اصابت تير قرار گرفت و دچار خونريزي شد. در حالي که خون از پايش جاري بود منطقه را ترک نکرد و گروهان ما را هدايت کرد و حرکت داد.

پشت بي سيم ستوان حسين زارعي اهل شيراز بود که اسم رمزش هم حسين(ع) بود ناگهان شنيدم از پشت بي سيم گفته شد:« حسين، حسين نيمه رنگي شد». نيمه رنگي در اصطلاح جنگي يعني مجروح و تمام رنگي يعني شهيد. زارعي روي مين ضد نفر رفته بود و پايش از مچ قطع و نقش زمين شده بود. ستوان علامه هم که از ناحيه پا مجروح بود با مشاهده وضعيت زارعي به کمک او آمد و در نقش امدادگر حاضر شد و با برانکار ستوان زارعي را به عقب هدايت کرد. چند سال پيش که در مرکز پياده شيراز توفيق خدمت پيدا کردم زارعي را ديدم و هر ۲ خاطره فداکاري ستوان علامه را به خاطر آورديم. حقيقتا اين خاطره که نمونه اي از فداکاري و ايثار است را هيچ گاه فراموش نمي کنم.

 

اطاعت پذيري آن سرباز

اما خاطره ديگري هم در ذهنم ماندگار شده است زيرا رشادت و گوش به فرمان بودن نيروهاي ارتش را براي من به اثبات رساند:

در عمليات مرصاد همراه سرهنگ قلي پور، مسيري را طي مي کرديم. در بخشي از مسير يک تيربار ژ3 و يک 3پايه قرار داديم و به يک گروهبان کرماني که همراهمان بود گفتم اين جا منتظر بمان تا بازگرديم. قرار بود 2 ساعت بعد برگرديم اما کارمان به درازا کشيد. در زمان عمليات مرصاد شرايط دشواري حاکم بود. علاوه بر ما، نيروهاي گشتي عراق و منافقان هم در منطقه حضور داشتند و امکان تلاقي نيروها وجود داشت. بالاخره ماموريت مان را انجام داديم و به محلي که گروهبان را مستقر کرده بودم بازگشتيم. 27 ساعت از رفتن مان گذشته بود و آن گروهبان هم چنان در همان محل پشت ژ3 ايستاده بود. به او گفتم کل شب را هم همين جا ماندي؟ پاسخ داد «شما دستور داديد که اين جا بمانم و من هم اطاعت کردم».

 

حمام با کتري آب

امير «پوراسماعيل»: سال 68 به منطقه بانه کردستان منتقل شدم. در ارتفاعات صفر مرزي ديدگاهي داشتيم که ديده بان ما از آن جا خاک عراق را رصد مي کرد. يک روز ديده بان که براي گرفتن جيره غذا پايين آمده بود، از من پرسيد «يک کتري بزرگ داريد که به من بدهيد؟». گفتم کتري براي چه مي خواهي؟ او پاسخ داد: «مي خواهم آن بالا حمام درست کنم». هماهنگ کرديم و يک کتري بزرگ به او داديم. کنجکاو بودم بدانم چگونه با يک کتري حمام درست مي کند. به همين خاطر چند روز بعد به محل ديدگاه رفتم. در آن منطقه مرزي برف فراواني مي باريد به گونه اي که در ارتفاعات گاهي 5 متر برف فشرده زير پاي ما بود. سربازان ما در همان بالا ميان برف ها حفره اي ايجاد کرده بودند و از آن به عنوان حمام استفاده مي کردند.

سرهنگ «خدادادي»:در سال هاي جنگ تقريبا گاه به گاه در همه شهرها پيکر شهدا تشييع مي شد و همه مردم ايران به فکر دفاع از کشور بودند. به همين خاطر اگر در خانواده اي جواني حضور داشت که به جبهه نرفته بود کمي باعث خجالت و شرمساري مي شد. آن زمان من کلاس دوم دبيرستان بودم و براي اين که از بقيه جوانان عقب نمانم به همراه تعدادي از دوستان و بدون اجازه از خانواده به دفتر بسيج شهرستان فسا رفتم تا براي اعزام به جبهه ثبت نام کنم. بعد از ظهر همان روز ما را به اردوگاه بردند تا آموزش هاي لازم را فراگيريم. پدرم از اين موضوع مطلع شد و ابتدا با رفتن من به جبهه مخالفت کرد اما در نهايت رضايت او را جلب کردم و عازم جبهه شدم. در اولين شب عمليات بيت المقدس بعد از نماز مغرب و عشاء، همراه بچه هاي ماهشهر بوديم و من امدادگر بودم. همراه با بچه ها از رود کارون عبور کرديم و حدود ساعت 2 شب بود که هنوز پيش مي رفتيم. وارد ميدان مين شديم و بچه ها مشغول خنثي کردن مين ها شدند. اعلام کردند که براي پيشروي در اين منطقه بايد پاهاي مان را به دقت جاي پاي نفرات قبل بگذاريم تا با مين ها برخورد نکنيم. واقعيت اين است که انجام اين کار دلهره و اضطراب فراواني داشت. زمان بسيار محدود بود و بايد هرچه سريع تر قبل از روشن شدن هوا از محدوده ديد عراقي ها خارج مي شديم. حتي خاطرم است زمان آن قدر اهميت داشت که حتي رزمنده ها نماز صبح شان را هم در حال حرکت خواندند. بالاخره از اين منطقه عبور کرديم و حدود ظهر همه نيروها پشت جاده اهواز-خرمشهر مستقر شدند. بچه ها که شب قبل هم نخوابيده بودند آن قدر خسته بودند که همه در آن منطقه روي زمين افتادند و به خواب رفتند، طوري که نمي توانستي تشخيص دهي بين آن ها کدام يک سالم مانده يا مجروح يا شهيد شده است. اما من از نگراني خواب به چشمانم نمي آمد. ساعتي گذشت و يکي از ديده بان ها از من خواست تا با دوربين او نگاهي به منطقه بيندازيم. آن جا بود که با ديدن تانک هاي عراقي اضطرابم دو چندان شد و تصميم گرفتم به عقب باز گردم. وسايلم را جمع مي کردم که ديده بان گفت «کجا مي روي؟». به او گفتم: «اين جا که همه يا خوابيده يا مجروح شده اند و نمي توانند دفاع کنند. بهتر است به عقب بر گردم.» اما او لبخند زد و گفت «عجله نکن!». چند دقيقه بعد صداي بالگردهاي هوانيروز ارتش به گوش رسيد، رزمنده ها از سنگرها بيرون آمدند و آن چنان شجاعتي از خود نشان دادند که هنوز از خاطر من نرفته است. آن ماجرا باعث شد تا من علاقه خاصي به هوانيروز پيدا کنم. سال 64 در تيپ زرهي ارتش جمهوري اسلامي ايران استخدام شدم. يکي از روزهاي سال 65 براي استخدام در نيروي هوايي معاينات پزشکي انجام مي دادند. همان روز من براي رفتن به مرخصي آماده شده بودم که يکي از دوستانم پيشنهاد کرد در اين معاينه پزشکي شرکت کنم و سرانجام در هوانيروز پذيرفته شدم. بعد از آن، دوره خلباني را طي کردم و خاطره شيرين پايان دوره ام هم اين بود که در دوره آموزشي رتبه سوم را کسب و آبان ماه سال 69 نشان خلباني ام را از مقام معظم رهبري دريافت کردم. نکته جالب اين که عکسي که در آن مقام معظم رهبري نشان خلباني را به من اهدا کردند به عکس صفحه اول مجله صف (ويژه نامه ارتش جمهوري اسلامي ايران) تبديل شد که در خاطرم هست شمار زيادي از اين مجله را تهيه کردم و به نزديکانم دادم و هنوز هم با گذشت سال هاي بسيار، آن مجله را به عنوان افتخار به يادگار نگه داشته و در اتاقم نصب کرده ام.

پس از مرور اين خاطرات که واقعا دلنشين بودند چه خوب است فضاي گفت وگوي مان را باياد وخاطره شهداي 8سال دفاع مقدس متبرک کنيم،چه خوب است از دوستان شهيدتان براي ما بگوييد، دوستاني که احتمالا خاطره شهادت شان هميشه در ذهنتان به يادگار مانده است.

 

سينه محسن سوراخ سوراخ شده بود

امير «جهانشاهي»: من خاطره خودم را از اولين شهيدي که باوي برخورد داشتم مي گويم. سال 1364 در منطقه دشت عباس با شهيد محسن راجيان در پست نگهباني بوديم. هنگام غروب بود و فضاي زيبايي ايجاد شده بود. شهيد راجيان گفت چه قدر غروب خوب و زيبايي است. دلم براي خانواده ام تنگ شده. واقعا يک حالت عجيبي به او دست داده بود. بعد از پست رفتيم استراحتي کرديم. صبح که براي مين برداري و مين گذاري به منطقه مي رفتيم، من و راجيان هم چون قدمان بلند بود، پشت سر هم بوديم. من در يک گروه و او در رديف کناري قرار داشت. يکي از اين بچه ها برگه مرخصي گرفته بود که به مرخصي برود. اسمش دقيق يادم نيست. راجيان گفت حالا که تو داري به مرخصي مي روي، من هم پشت سرت مي آيم. گفتم محسن تو مگر مرخصي داري؟ گفت مرخصي ندارم ولي درست مي شود. به منطقه مين گذاري رفتيم و کار انجام شد. نيروها مين ها را خنثي کردند. گروه بعدي بايد مين گذاري را انجام مي داد. يک مين M16 جهنده روي زمين مانده بود. کاظم کارگر مقدم سرگروه شان بود که الان معاون انساني اداره برق استان خراسان رضوي است. ايشان فرمانده گروه شان بود و محسن راجيان هم نفر دوم بود. يک پاي آقاي کارگر مقدم روي مين رفت. او به جلو پرت شد. مين که بالا رفت، درست روي سينه راجيان فرود آمد. خدا رحمتش کند. موقعي که بالاي سر راجيان رسيديم، کلا نفسش بند آمده و سينه او سوراخ سوراخ شده بود و آقاي کارگر مقدم هم دستش مجروح شد. اين که گفت من پشت سر شما مي آيم، همين طور هم شد. عکس شهادتش هم هست...

امير «پوراسماعيل» : به محض بلند شدن صداي مين، شهيد راجيان فقط توانسته بود به پشت برگردد. چون قد بلندي داشت، همه را پوشش داده بود. از قوزک پا تا شانه پر از ترکش شده بود.

 

کمين پرچم

امير «آذريان»: اين خاطره را نوبتي ديگر براي خبرنگار صدا و سيماي کرمانشاه گفتم که تعجب کرده بود. «کمين پرچم» جايي بود که هر که مي رفت برنمي گشت. يک ديدگاه در ارتفاع 402 منطقه عملياتي سومار و جاي بسيار مهمي بود. در مقابل کمين ما، عراقي ها هم يک کمين داشتند که رفتن به آنجا سخت بود. يک سرباز که بچه شيراز بود و اسمش را از يادبرده ام. خيلي سرباز جسور و شجاعي بود. مي گفت به من اجازه بدهيد تا من جنازه اين عراقي را براي شما بياورم. اگر نتوانستم گوش هايش را براي شما مي آورم. وقتي سرباز اين را گفت، گفتم امکان ندارد اين اتفاق بيفتد و او گفت شما فقط اجازه دهيد. نهايتش اين است که شهيد مي شوم ولي آن قدر شهامت دارم که شهيد نشوم و عراقي را بکشم. مسئوليت من در آن جا فرمانده گروهان بود. عراقي را کشت و حتي گوشش را آورد. هرچه از او پرسيديم تو چه کار کردي براي مان توضيح نداد. حالا اين 402 آن چنان براي کشور عراق و شخص صدام مهم بود؛ چون اين ارتفاع تسلط کامل بر شهر مندلي داشت. در طول دفاع مقدس صدام هيچ گاه نتوانست آن را بگيرد. در سال 1367 که آن جا را گرفت و به طور کلي هموارش کرد.

 

هنوز چهره اش در خاطرم هست

امير «رشادي» : خاطرات ما البته مثل نيروي زميني نيست؛ چون نيروي زميني بالاخره خط مقدم جبهه بوده که در کنار يک فرد مثلا همرزم او شهيد مي شده است. اواخر جنگ سال 1367 در تبريز خدمت مي کرديم. يک مأموريتي برايمان پيش آمد. به بندر امام خميني(ره) رفتيم. نزديکي دهانه فاو يک راداري داشتيم که تمام بصره و اطراف را پوشش مي داد. همه هواپيماهايي که مي آمدند، از سمت عراق حمله مي کردند و هر موقع هم که اعلام حمله مي شد، حداقل 50 يا 60 فروند در اين منطقه بود. به دزفول، اهواز، خرمشهر، آبادان و ... حمله مي کردند. ما رفتيم مأموريت و خلاصه آن جا يک ستوان جواني که از ما قديمي تر بود، حضور داشت. ما شصت و سه اي بوديم و او ستوان يک، پا به سرواني پنجاه و هفتي بود. در همان دانشگاه افسري و نيروي هوايي و رسته خودمان بود. خيلي از زندگي اش براي ما تعريف مي کرد؛ از اين که من از همدان آمدم، يک دختر دارم که خيلي به من علاقه دارد. بچه کوچکي است که همش دلتنگ من مي شود، من در طول مأموريت مجبورم که يک يا دو بار سربزنم و برگردم وگرنه دخترم غصه دار مي شود و اذيت مي کند و اين گونه حرف ها. يک هفته رفت و شيفتش را با من عوض کرد و بعد از آن که مأموريتش تمام شد، به همدان برگشت. يک هفته اي گذشته بود. موقعي که مجرد بوديم و به مأموريت مي رفتيم، يکي مي گفت 20 روز به جاي من شيفت دهيد. ديگري هم مي گفت 20 روز هم به جاي من شيفت دهيد. آخر کار يک ماهي آن جا بودم. مدتي بعد فرمانده آن جا که جناب سرهنگي به نام اسدا.... بود، ايشان آمد و گفت انالله و انا اليه راجعون. ما 20 نفر افسر کنترل شکاري راداري همه نشسته بوديم. گفتيم چه شده؟ گفت خبري به ما رسيد که رادار سوباشي در همدان را زده اند. در هر رادار معمولا 2 يا 3 افسر شيفت و 4 يا 5 درجه دار هستند. در آن زمان به جاي 2 تا 3 افسر شيفت، 7 تا 8 نفر افسر کنترل شکاري و درجه دار بودند. موشکي که زده بودند، داخل سقف اتاق عمليات را سوراخ کرده، داخل آن جا آمده و منفجر شده بود. تمام آن هايي که صحبت مي کردند، گفتند چشم ها همه از حدقه بيرون زده بود. موج انفجار خيلي وحشتناک است. براي خود ما پيش آمد که 300 يا 400 متر دورتر درمنطقه عملياتي که دور تا دورش ديوار بتني بود، موشکي خورد. از گرد و خاک و موج انفجار چشمان ما کار نمي کرد و نمي توانستيم همديگر را ببينيم. از بيرون اين موج انفجار اثر کرد. خدابيامرز جناب سروان نادري هم در همان اتاق عمليات بود که به شهادت رسيد. خيلي پسر خوبي بود. هنوز که هنوز است چهره اش يادم هست. سال 67 برج 5 آخر جنگ بود. تقريبا همان موقعي بود که آتش بس اعلام شد.

 

ناخواسته  جاي مان عوض و او شهيد شد

امير «تميزي» : شهادت لياقت مي خواهد و انسان هاي برگزيده را مي طلبد. اين براي من به عينه ثابت شده است. من سال 1365 فرمانده گروهان در آبادان محور خسروآباد بودم. مرز ما و عراق نيز فقط رودخانه اروند بود. ما در حاشيه رودخانه اروند بوديم. يک ستواني به نام آقاپور بچه خوي بود. انسان واقعا مخلص و متعهد و تک پسر هم بود. شايد اصلا ضرورتي هم نداشت که وارد ارتش شود ولي عشقش به نظام و خدمت، او را به سمت ارتش کشانده بود. ما با جيپ به پاسگاه گردان در خود آبادان آمديم. يک جلسه بود. جلسه در گردان تمام شد. فرمانده گردان گفت شما که به سمت گروهان بر مي گرديد، يک تعداد سرباز را هم با خود ببريد. آن زمان ماشين هايي که براي حمل نفرات وجود داشت، خودروهاي آيفا بود. آن ها را سوار آيفا کرديم. خواستيم با کايک حرکت کنيم. خراب شد. حرکت نکرد. به فرمانده گردان گفتيم ماشينمان خراب شد. چه کار کنيم؟ گفت خب با همين آيفا برويد. سوار ماشين شدم. من کنار در و سروان آقا پور وسط نشست. ماشين آمد حرکت کند، يکي دو بار ريپ زد و خراب شد. رفتيم به فرمانده گردان سروان خسروي که بچه کردستان بود گفتيم. گفت مي گويم ماشين ديگري برايتان بياورند. ماشين ديگري آمد و بچه ها را سوار کرديم و ناخواسته جايمان عوض شد. من وسط و ستوان آقاپور کنار در نشست. به سمت منطقه خسروآباد فاو حرکت کرديم. ماشين يک تصادف جزيي کرد ولي خراب نشد. به سمت پاسگاه فرمانده گروهان حرکت کرد. خط مرز کوتاه و فاصله ما با عراق نيز خيلي کم بود. با سرعت مي رفتيم. هوا باراني بود و شانه هاي خاک حالت چسبندگي داشت. با سرعت مي رفتيم، ناخواسته يک دفعه ماشين منحرف شد و يک لحظه احساس کردم در هوا معلق مي زنيم. ماشين 3 يا 4 دور زد و نهايتا به سمت شاگرد روي پهلو ايستاد. من از شيشه جلو به بيرون پرت شدم. کنار ستوان آقاپور رفتم و هر کاري کردم تا او را بيرون بکشم. 2 يا 3 دقيقه عمرش به دنيا بود. با او صحبت کردم. داشت شهادتين زمزمه مي کرد و حقيقتا در حالتي آرام به شهادت رسيد. من واقعا برايم ثابت شد که شهادت لياقت مي خواهد و نصيب هر کس نمي شود.

 

شب عيد

امير فيروزيان:شهيد بختيارباباپور مشهدي بود و الان هم مزارش در خواجه ربيع مشهد است.اوو برادرش شهريار هم دوره اي ما بودند. در عمليات شب عيد سال 1366 در پاتکي که عراق زده بود، مجروح شد وبه مشهد آمد.امادرحالي که بدنش بخيه داشت به منطقه برگشت. هرچه ايشان را به عقب مي فرستادم بازبرمي گشت. تا اين که در يکي از عمليات ها دردوم خرداد همان سال به شهادت رسيد ودرمزار خواجه ربيع مشهد به خاک سپرده شد.او به عنوان فرمانده گروهان با شهادت ماندگار شد.

 

سيدهاشم روي همان تخت شهيد شد

امير «پوراسماعيل»:در سال 64 شوهر خواهرم مجروح و در بيمارستاني در تهران بستري شده بود. وقتي از اين موضوع مطلع شدم به عيادت او رفتم. وارد اتاق که شدم ديدم او در خواب عميق فرو رفته است. تا زماني که بيدار شود با هم اتاقي اش گفت و گو کردم. جواني بود شاداب و سرزنده که در حال شوخي با دوستانش بود و فقط دستش را پانسمان کرده بودند. پرسيدم چرا اين جايي و مرخص نمي شوي و او ماجراي مجروح شدنش را اين گونه تعريف کرد: در عمليات فاو ،عراق با بيش از 500 تانک عمليات بازپس گيري منطقه را آغاز کرده بود. در آن جا تعدادي از نيروهاي بعثي عراق در کنار پيکر مجروحان و شهداي ايراني حرکت مي کردند و با کلت يا رگبار تير خلاص به آن ها شليک مي کردند. احساس کردم اگر چشمانم را ببندم ممکن است با رسيدن آن ها و افتادن سايه آن ها چشمانم تکان بخورد و متوجه زنده بودنم شوند. دستم را بالا آوردم و روي چشم هايم گذاشتم. از راه رسيدند و يکي از آن ها از راه رسيد. يک رگبار شليک کرد اما همه 70 فشنگي که از تفنگ او خارج شدبه آرنج من اصابت کرد. بعد از آن، زماني که نيروهاي خودي براي انتقال شهدا به منطقه آمدند متوجه نفس کشيدن من شدند و من را به بيمارستان منتقل کردند. فشنگ ها به طور کامل استخوان آرنج من را از بين برده بود و به همين خاطر پزشکان ميله اي را در دست من کار گذاشتند و آن را ثابت کردند.به او گفتم سختي بسياري کشيدي و وضعيت دشواري را تحمل مي کني. اما او به شوهر خواهر من اشاره کرد و گفت: نه، شرايط من آن قدر دشوار نيست. اين رزمنده که در کنار من است سختي بسياري مي کشد. من هنوز چيزي از چگونگي مجروح شدن سيدهاشم شوهر خواهرم نمي دانستم. چند لحظه بعد پزشکان براي پانسمان سيدهاشم وارد اتاق شدند. بايد او را به بغل مي چرخاندند که پانسمان را انجام دهند. با اين کار گوشت هاي تن سيد هاشم روي تخت مي ماند و از بدن جدا مي شد. حرارتي که به تن او خورده بود سبب شده بود امکان پيوند مجدد آن ها به بدن وجود نداشته باشد و هر چه پزشکان تلاش مي کردند اين امر محقق نمي شد.سيدهاشم چشمانش را باز کرد و با لبخند با من سخن گفت. اشک در چشمانم جمع شده بود و توان سخن گفتن نداشتم. سيد هاشم در نهايت روي همان تخت به شهادت رسيد.

 

زير وصيت نامه اش را امضا کردم

سرهنگ «خدادادي»:در سال ۶۹ با شهيد رضا قرباني فر هم دوره بوديم و براي پشتيباني هوايي در عمليات مبارزه با اشرار و قاچاقچيان، در مناطق سيستان و بلوچستان و کرمان خدمت مي کرديم. شهيد قرباني در کرمان خانه سازماني داشت و من هم گاهي براي استراحت به خانه او مي رفتم.

يک شب که در منزل شهيد آماده خواندن نماز مغرب مي شديم به من گفت: مي خواهم وصيت نامه ام را بنويسم و تو هم زير آن را امضاکني. کمي ناراحت شدم و به او گفتم: من اين جا آمده ام تا کمي خستگي در کنم و در کنارت روحيه ام عوض شود، نه اين که اين طور حرف ها بزني و ناراحتم کني، شوخي نکن رضا. من شروع به نماز خواندن کردم و او شروع به نوشتن وصيت نامه. در حين نماز صدايش را مي شنيدم که وصيت نامه اش را زمزمه مي کرد. نماز که به پايان رسيد به من گفت: امضايش کن، فقط سعي کن هنگام شهادتم زود خودت را برساني که در آتش بالگرد نسوزم و من هم زير وصيت نامه اش را امضا کردم.چند ماهي گذشت. من به پايگاه شيراز منتقل شدم اما شهيد قرباني در همان منطقه شرق کشور باقي ماند. در همان روزها خبر شهادتش به من رسيد. او هنگام مأموريت با بالگرد کبري به شهادت رسيده بود و پيکرش در آتش سوخته بود، همان گونه که خود گفته بود.

 

در آخرين بخش گفت وگو مي خواهم چند واژه را پيش رويتان قرار دهم و حرف و احساس شما را برابر اين واژه ها با مخاطبان به اشتراک بگذارم.

امير «جهانشاهي»:صياد شيرازي: الگوي همه سرداران و اميران نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و سيد الشهداي ايران اسلامي/يک آرزو: ظهور آقا امام زمان(عج)/يک دعا: سلامتي مقام معظم رهبري و اقتدار روزافزون نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران/آرزويي براي رفتن به يک سفر: خانه خدا/

 

 

امير «پوراسماعيل»:شلمچه: شهر عاشقان/شوهر خواهرتان که شهيد شده است: چراغ راه/صياد شيرازي: صياد دل ها/شهادت: آرزوي هر سرباز وطن

 

 

امير «آذريان»:يک دعا: سلامتي رهبر معظم انقلاب و پايداري امنيت در وطن/آرزوي يک سفر يا يک ديدار: زيارت عتبات عاليات /شهادت: همه عزيزاني که خالصانه خدمت مي کنند آرزو دارند روزي به شهادت برسند

 

 

امير «رشادي»:وطن: عشق من/صياد شيرازي: الگوي ارتشي ها/شهادت: آرزو/امير «منوچهر کهتري»: ناجي آبادان/مشهد: قطعه اي از بهشت

 

 

امير «تميزي»:بازنشستگي: پايان خدمت صادقانه/شهادت: پرواز بي نهايت/سرباز وطن: فردي که جان و مال خود را در راه دفاع از وطن هديه مي کند

 

امير «فيروزيان»:پرچم ايران :سرافرازي سرباز: جان برکف/آرزو: سربلندي مملکت /شهادت: پرواز تا بي نهايت

 

سرهنگ عبدالرضا خدادادي:پرواز: عشق و احساس تقرب به خداوند / امير «منوچهر کهتري»: محبوب قلب همه ما ارتشي ها به ويژه خراساني ها / شهادت: آرزوي هر مومن و عاشق/ لباس سربازي: افتخار هر رزمنده

مولف :
تاریخ : 1393/1/28
0 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
0
0
سید حسن شهامی 15:46:30 تاریخ: 11 شهریور 1393
با سلام خدمت امیر فیروزیان من سرباز پادگان شما بودم.با این که در دوران سربازی شانس خدمتی نداشتم و در حقم ظلم شد تهمت خوردم کسر درجه شدم و حتی شما تبعیدم کردین امام تقی ولی خالصانه دوستون دارم و سعی کردم ازتون الگو در زندگیم بگیرم در نهایت ازتون تشکر و خسته نباشید میگم و از جناب سروان امینی هم که به من لطف زیادی داشتن فقط بخاطر سید بودنم کمال تشکر و قدر دانی رو دارم.
1
0
سید حسن شهامی 01:02:05 تاریخ: 18 شهریور 1393
با تمام وجودم میگم من 29 سال سن دارم تا حالا مدیری به شایستگی و لیاقت امیر فیروزیان ندیدم شما لایق بالا ترین درجات نظامی هستید.البته همه کارکنان و امیران ایران شایسته بهترینها هستن ولی من متاسفانه در طول زندگیم افتخار اشنایی با یک امیر رو داشتم.خدا قوت به همه ارتشیان جان بر کف
1
0
سید... 01:58:01 تاریخ: 17 شهریور 1394
امیر فیروزیان نمونه یه فرمانده کامل بپدن..من طی دوسال خدمتی که برای ایشون کردم جز خوبی چیزی ندیدم...حلال مشکلات سرباز...کسی که دیدنش به جا ترس و دلهره برام همیشه مایه ارامش بوده..با جذبه و مقتدر..من دو سال دژبان ستاد امیر بودم و به عینه شاهدم ک همیشه هر سربازی ک میرفت داخل اتاق امیر با چهره خندان برمیگشت..یا علی امیر خدا قوت
0
0
فریبا 12:36:08 تاریخ: 18 شهریور 1394
سلام..تروخدا بگید چطور میتوانم با جناب مسعود تمییزی ارتباط برقرار کنم.شماره ای ایمیلی چیزی....ممنون

ارسال نظر

نام :
آدرس ایمیل :
نظر :
کد امنیتی: